|
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
و من اینجا دلتنگ در پس ثانیه ها تا که این عقربه ها وقت پرواز مرا ثبت کنند همدم بغض سکوت من بی رنگ شود و در این دغدغه ثانیه ها بال پرواز من است به چه امید سفر باید کرد؟ به کدامین عشقی بال و پر باید بست؟ تا فراسوی زمان در کنارم بود
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است و قلبم در آرزوی تو می سوزد آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجودت پنهان می گردد و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند و به دنیای غریبی می برند همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است تمامی این دنیا را با قلبی پراز رمز و راز به دنبالت طی کرده ام محبوبم همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند دوستت دارم
ای مسافر ای جدا ناشدنی ! گامت را آرامتر بردار... از برم آرامتر بگذر !تا به کام دل ببینمت . بگذار از اشک سرخ گذر گاهت را چراغان کنم. آه که نمی دانی سفرت روح مرابه دونیم میکند وشگفتاکه زیستن بانیمی ازتن روح را میفرساید بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را. مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخن بگو مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه بار را بر نمیتابم . جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...آرامتر بگذر... وداع طوفان می آفریند ... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که میبینی! آری باران اشک بی طاقتم را که مینگری ! من چه کنم؟ تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است.... ای پرنده دست خدا به همراهت .... اما نمیدانی... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ..... از خود تهی شده ام... نمی دانم تا باز گردی مرا هم خواهی دید یا نه؟؟؟؟؟؟
سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم. ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد. ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را... قلبت را... حرفت را... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد. کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .
آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند... اما... اما باور کن... که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند... چشمانم لبریز ستاره شد...... |
About![]()
Home
|